دِزفول(پارسی میانه: دژپل در بخشهای جلگهای استان خوزستان و با گستردگی نزدیک به 4762 کیلومتر مربع[4] _که با برشمردن بخشهای روستایی آن دارای گستردگی برابر 7844 کیلومتر مربع میباشد_ جای دارد
دزفول نام شهری است در نیمروز(جنوب) باختری ایران و مرکز شهرستان دزفول که در کنار رودخانه دز گسترده شدهاست. این شهر در دامنههای زاگرس میانی جای دارد و پیشینه تاریخی آن به زمان ساسانیان باز میگردد ولی پیش از ساسانیان هم آباد بوده و بخشی از سرزمینهای امپراتوریهای ایلام و هخامنشیان به شمار میرفتهاست. این شهر در 721 کیلومتری تهران و 155 کیلومتری اهواز جای دارد.[6] شهرستان دزفول دارای زمستان و پاییزی مدیترانهای بوده و زیستبوم سرسبز آن از پایان زمستان تا آغازههای بهار بسیار دلپذیر است. این شهرستان با زیستبوم زیبای جلگهای-کوهپایهای و کوهستانی خود در سراسر سال و به ویژه در روزهای نوروز پذیرای شمار بسیاری از گردشگران میباشد
با آغاز جنگ ایران و عراق، دزفول یکی از شهرهایی بود که بیش از 160 بار به آن یورش موشکی شد. دزفول به عنوان شهری که جزء اهداف اصلی حملات موشکی عراق بود شناخته میشدهاست. در تاریخ 31 شهریور 1359 هواپیماهای عراقی در نخستین روز جنگ به شیوه نیروی هوایی ارتش اسراییل در جنگ ششروزه به پایگاههای نیروی هوایی ایران یورش بردند. پایگاه چهارم شکاری دزفول (پایگاه وحدتی) یکی از این پایگاهها بود.[13]
پس از آن نیروهای عراقی بارها به شهرهای دزفول و اندیمشک با بمب و موشک یورش بردند دزفول در جنگ هشت ساله 2?600 کشته داشت. پس از جنگ به پاس پایداری مردم دزفول، این شهر شهر نمونه نامیده شد. همچنین روز 4 خرداد به نام روز دزفول در تقویم رسمی کشور به ثبت رسید.
امام خمینی به پاس پایداری مردم این شهر گفتهاست:
شما دزفولیها امتحان دادید و از این امتحان خوب بیرون آمدید. شما دین خود را به اسلام ادا کردید
روز سوم خرداد بود. شهر تهران حسابی درتب و تاب جنگ بود. در هر کوی و برزن، از بلندگوها صدای مارش نظامی به گوش میرسید. مردم در حین انجام کارهای روزمره، حواسشون به بلندگوها بود تا اگر آژیر وضعیت قرمز به صدا در اومد، فوری به نزدیکترین جان پناهها، که همه جا تعبیه شده بود، پناه ببرند. من شب قبلش پرواز بودم. و اون روز هم، زمان استراحتم بود. برای انجام کاری از پایگاه بیرون اومدم. هنوز به میدان آزادی نرسیده بودم که ناگهان رادیوی ماشین برنامه عادی خودش رو قطع کرد و خبر از یک حمله بزرگ داد.
طبق معمول، با شنیدن خبر حمله رزمندگان، تصمیم گرفتم به پایگاه برم. یه حسی به من میگفت این یکی باید خیلی مهم باشه. همیشه یک دست لباس پرواز و ماسک اکسیژن و... که از ملزومات پروازی است، تو ماشین داشتم. وارد میدان آزادی که شدم، با راهبندان طولانی مواجه شدم، که البته بیشتر به خاطر تردد آمبولانسهای حامل مجروحین جنگی از فرودگاه بود. با مشاهده آمبولانسها دیگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همین حملهای هست که رادیو اعلام کرد.
دیدم اگه صبر کنم، حالا حالاها راه باز نمیشه. به ناچار به گشت راهنمایی و رانندگی که در ضلع جنوبی میدان ایستاده بود مراجعه کردم و به افسری که اونجا بود، خودم رو معرفی کردم و خواهش کردم که یه جوری من رو از این مهلکه نجات بده تا به پایگاه برسم. افسر جوان که هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم، سروان عالی نسب (نام آدمهای خوب هیچ گاه از ذهنم پاک نمیشه)، با کمال میل موافقت کرده و همانند اسکورت تشریفات (نمردیم و یه بار مثل از ما بهترون اسکورت شدیم!) راه رو برام باز کرد.
جنب و جوش عجیبی تو خط پرواز سی _130 به چشم میخورد. معمولاً هر وقت حملهای صورت میگرفت، این جا همه چیز بهم میریخت. همه عجله داشتند. سرشیفت اون روز، رضا مسیبی بود. با وجودی که ذاتاً آدم خونسردی است، ولی به خاطر فراوانی پروازهای جنگی و کمبود نفرات شیفت، حسابی آشفته و عصبی بود. با دیدن من، چشمانش برقی زد و با خوشحالی پرسید: بهروز اومدی بری پرواز!؟ من هم که با او شوخی داشتم گفتم: نه رضا جون، اومدم یه قل دو قل بازی کنم و متعاقب آن به سوی اولین هواپیمایی که قرار بود اعزام بشه رفتم.
اون ایام رسم بود که روی زمین، به ما نمیگفتند مجروحین را به کدام شهر و دیار ببریم. طفلکیها حق داشتند که نگن، چون به قدری آدمهای راحتطلبی مثل من، چونه میزدیم که این ابوطیاره رو بفرستین تهران! که اونها از کار و زندگی میموندن. برای همین به محض این که اوج میگرفتیم، از طریق برج مراقبت پرواز به ما اعلام میشد که مقصدمون کجاست؛ و آن بندههای خدا رو کجا ببریم. خلاصه این که، اون روز فهمیدم عملیات با نام بیتالمقدس و برای باز پس گیری خرمشهر از چنگال دشمنان بعثی آغاز شده است.
به ما اعلام شد که هواپیما آماده است، اما مقصد نامعلوم است! همین که اومدم از پلههای هواپیما بالا برم، دیدم بیچاره این مرکب آهنین که پر از مجروحان جنگی است که به صورت افقی بر روی برانکاردهای هواپیما قرار گرفتهاند.
همین که بالا اومدم، اولین مجروح که چهرهی آفتاب سوختهای هم داشت و معلوم بود از بچههای بومی منطقه خرمشهر است، با لهجه شیرین جنوبیاش که مملو از درد گلوله بود، مچ دستم رو گرفت. فکر کردم آب میخواهد. چون کسانی که گلوله میخورند، یا خونریزی دارند، بد جوری تشنه میشوند. پزشکان هم به ما سفارش کرده بودند مطلقا آب یا مایعات به مجروحین ندهیم. با حالت زاری که داشت پرسید: برادر رادیو گوش کردی؟ تعجب کردم. فکر کردم بر اثر خونریزی هذیان میگه. با مهربونی گفتم: رادیو برای چی!؟ گفت: میخوام بدونم خرمشهر بالأخره آزاد شد یا نه؟ تازه متوجه شدم که منظورش چی بوده. گفتم: خبر ندارم. ولی اگه میشد حتما ما هم متوجه میشدیم.
با همون حالش که دستم رو محکم گرفته بود، گفت: یه قول به من میدی؟ گفتم: بگو عزیزم. گفت: قول بده که اگه خرمشهر آزاد شد، به من خبر بدی. گفتم: حتما،ً مطمئن باش. لبخند کم جونی زد و دستم رو رها کرد. وقتی اوج اولیه را گرفتیم، مقصد ما شهر تبریز اعلام شد. توی مسیر پرواز، به خاطر خواهش اون جوان، با این که کار زیادی هم داشتم، ولی مرتب به رادیو گوش میدادم. رادیو مرتب از یک حمله بزرگ حرف میزد. مارش نظامی و سرودهای میهنی. کم کم شهر تبریز از بالا دیده میشد. در حال کمکردن ارتفاع بودیم که در یک لحظه، رادیو برنامههایش را قطع کرد. گوینده در حالی که صداش از هیجان میلرزید، اعلام کرد: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خونین شهر، شهر خون، آزاد شد...
خیلی خوشحال شدم. نمیدانم دقیقا چقدر از اعلام این خبر گذشته بود که به شهر تبریز رسیدیم. فوری پیاده شدم تا این خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم. به محض این که بالای سرش رسیدم، دیدم در خواب عمیقی فرو رفته. چهرهاش دیگر خسته به نظر نمی رسید. تکانش دادم. برادر... برادر... بهیار پرواز با اندوه گفت: جناب سروان، او همین چند دقیقه پیش شهید شد.
نمیدونم فهمید که شهرش آزاد شده یا نه؟ ولی مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد...
آن روز در آن معرکه مجنون رقصید
بی خود شدو درکنار کارونرقصید
خورشید فرو رفت به اعماق زمین
از شرم برادرم که در خون رقصید
فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهاى اسلامى است. خرمشهر شهر لاله هاى خونین است مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود که مىتپید و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادرى بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و در بىپناهى پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نیز که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوى شط خرمشهر کوچ کنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهایى بود که جز در بازپسگیرى شهر برآورده نمىشد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.
خرمشهر از همان آغاز، خونینشهر شده بود. خرمشهر خونین شهر شده بود تا حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزمآوران و بسیجیان غرقه در خون ظاهر شود. آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر تانکهاى شیطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست. اما راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا درنمىیابند. گردش خون در رگهاى زندگى شیرین است اما ریختن آن در پاى محبوب، شیرینتر است؛ و نگو شیرینتر، بگو بسیار بسیار شیرینتر است.
راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است. اگر خون یعنى همه حیات و از ترک این وابستگى دشوارتر هیچ نیست پس، بیشترین از آن کسى است که دست به دشوارترین عمل بزند. راز خون در آنجاست که محبوب خود را به کسى مىبخشد که این راز را دریابد. آن کس که لذت این سوختن را چشید در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگى هیچ نمىیابد.
آنان را که از مرگ مىترسند از کربلا مىرانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه آتش جستهاند. آنان ترس را مغلوب کردهاند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد.
آنان را که از مرگ مىترسند از کربلا مىرانند. وقتى که کار آن همه دشوار شد که ماندن در خرمشهر معناى شهادت گرفت، هنگام آن بود که شبى عاشورایى برپا شود و کربلائیان پاى در آزمونى دشوار بگذارندا
کربلا مستقر عشاق است و شهید سید محمد على جهانآرا چنین کرد تا جز شایستگان کسى در آن استقرار نیابد. شایستگان، آنانند که قلبشان را عشق تا آنجا آکنده است که ترس از مرگ، جایى براى ماندن ندارد. شایستگان جاودانند؛ حکمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بىانتهاى نور که پرتوى از آن همه کهکشانهاى آسمان دوم را روشنى بخشیده است.
گفتند: «این خاک دیگر، سرو و صنوبر ندارد
خورشید اینجا غریب است، اینجا دلاور ندارد»
گفتند: «خوب است، خوب است در گوشه ای دفن سازیم»
این آسمان را که بوی بال کبوتر ندارد
هر چند تعریف کردند از سرخی شمعدانی
دیدند این بار عاشق از لاله بهتر ندارد
بردند یاران ما را بر شانه های خیابان
بردند و بردند انگار، این کوچه آخر ندارد
در سینه از سوگ گل ها یک آسمان ابر دارم
یک شب بیاید ببیند هر کس که باور ندارد
همین جاست شهری که گویند «شهر خورشید» باشد
شهری که «یوسف» در آنجا ترس از برادر ندارد.
محمود اکرامی
اینجا افریقا نیست اینجا قلب ایران ( خوزستان ) است